يکي مثل هيچکس

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 




در حکایت برهنه شدن علیا مخدرات و مخدران وطنی

از وقتی که علیا ماجد مصری به نشانه ی اعتراض به  تبعیض جنسی و پایمال کردن حقوق زنان عکس های برهنه ی خودشو روی اینترنت گذاشت ما جماعت ایرانی دوباره جوگیر شدیم و تصمیم گرفتیم این حرکت شجاعانه رو به لجن بکشیم. کار علیا ماجد نهایت شجاعت  هست توی جامعه ای که نیاکانشون کودک ها رو به خاطر مونث بودنشون زنده به گور می کردن و مردان امروزشون اگه قدرت داشتن به همه جای زنهاشون قفل می زدن و می کردنشون توی صندوق ،در اون صندوقم یه قفل می زدن.کار اون شجاعت بود چون توی جامعه ای این کار رو کرد که تعصب و دین غوغا می کنه و بعدشم شجاعانه پاشد رفت برای حمایت از حقوق هموطنایی که اون رو یه هنجار شکن و هرزه می دونستن و حسابی کتک خورد.

این که عده ای از مردای ایرانی در حمایت از اون برهنه شدن به نظر من اصلن حمایت از او نیست کمااینکه دوست پسر اون هم عکسای برهنه شو زیر عکسای اون منتشر کرد و هیچ بازتابی هم  حداقل توی صفحه های همین آقایون ایرانی نداشت .دلیلش هم فکر می کنم واضحه /چون برهنه شدن یه مرد توی جوامع  هنجار شکن نیست مثل خیلی کارای دیگه که توی جوامع مردسالار متعصب و دین زده مرد  مجازه که انجام بده.پس برهنه شدن این آقایون هیچ ربطی به جنبش اعتراضیه یه دختر از جان گذشته نداره.ضمن اینکه این آقایون خیلی سرخوش و شیک توی یه کشور غربی که اگه لخت  توی خیابون بگردن هم کسی کارشون نداره رفتن توی یه اتاق و از خودشون عکس گرفتن.

این قضیه در مورد بانوان ایرانی هم صحیح هستش.  این که این زن ها بخوان توی یه جامعه کاملن آزاد برهنه بشن برای حمایت از دختر مصری به نظرم اصلن معنا نداره .ضمن این که می خواستم بپرسم این خانوم ها و آقایون وقتی سمیه توحیدلو رو به خاطر عقیده ش شلاق زدن و یا وقتی که نسرین ستوده رو به خاطر اینکه چادر به سر نکرد برای ملاقات ، از دیدن شوهر و بچه هاش محروم کردن و  صدها مورد دیگه از مردان و زنان این سرزمین و یا حتی وقتی شهلا جاهد رو حتی اگه گناهکار بود داشتن اعدام می کردن کجا بودن و چرا هیچ حرکتی در حمایت از اونا انجام ندادن

اعلام حمایت از یک فرد و یک اندیشه بسیار خوب و تاثیر گذاره  و برهنه شدن هم شیوه ای از اعتراض و حمایته ولی مهمترین جیز اینه که پشت این حمایت هدف ، منطق و منظور درستی باشه

 

یادش بخیر ،دوستی می گفت جوگیری حتی اگر در ثریا هم باشد مردانی از پارس به آن دست خواهند یافت


سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط جوجه اردک زشت



خدایا...

دوستت داشتم فکر کنم از وقتی که به این دنیا اومدم  و

دوستت دارم از همون وقتی که تخت کوچیک منو گذاشتی سمت خودت تا من تنها نباشم

از همون وقت که عینکتو زدی و وجب به وجب پشه بند منو گشتی تا اون پشه ای که صورت منو خورده بود رو پیدا کنی

دوستت دارم از وقتی که  حساب کردی من با پاهای کوچولوم روزی 2 کیلومتر راه میرم

از همون موقع که صدای باهم آواز خوندنمون رو ضبط کردی

دوستت دارم از وقتی که گل گلابیه چشم آبیت شدم

از همون وقتی که به همه گفتی که این دختر من دختر شیش میلیون دلاریه

دوستت دارم از همون وقتی که برام می خوندی که  دختر سیاه ناز داره ،ناز به جهازش داره

از همون وقتی که همه می گفتن که من دختر لوسه ی باباشم

از همون وقتی که با این که من خیلی کوچیک بودم ولی از سفر نه چندان طولانیت برام کارت پستال می فرستادی

دوستت دارم از همون وقتی که با این که دیگه دبیرستانی بودم منتهی تو بغلت می نشستم و تو با حوصله ناخونامو می گرفتی

از همون وقتی که همیشه چیزیو می خواستی  که من می خوام

دوستت دارم از همون وقتایی که  زیاد اشکات از گوشه ی چشمای مهربونت به خاطر من سرازیر شد  

دوستت دارم به خاطر ساعت هایی که تک و تنها بی هیچ همزبونی به خاطر من تلخ ترین انتظارو کشیدی

دوستت دارم از وقتی که شنیدم و بارها دیدم که حالت با حال من دگرگون شد

دوستت دارم به خاطر اینکه با این که من چیزی تو زندگی نشدم همیشه بهم افتخار کردی

دوستت دارم چون با اینکه دختر خوبی برات تا الان نبودم هنوزم مثل بچگیام دوستم داری

دوستت دارم به خاطر وجود نازنینت

چون بهترین پدر دنیایی

و یکی از بهترین انسان ها

دوستت دارم /دوستت دارم و دعا می کنم سایه ی تو بر سر من همیشگی باشه

قول بده دیگه اینجوریا نشی

که ما رو اینجوری نترسونی

قول بده همیشه پدرجان سرزنده ی من که همش از رانندگیم ایراد می گیره باشی

قول بده همیشه زنده باشی

به خاطر خودت

به خاطر ما

به خاطر خدا

قول بده...

 


دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠ توسط جوجه اردک زشت



بازی روزگار

دیشب به مناسبت اینکه دوستم برای دیدن اومده ایران رفتیم بیرون

ما چهار تا دوست خیلی صمیمی بودیم که من و دوتای دیگه از اول و با اون یکی از سوم راهنمایی دوست بودیم

دوستای خیلی صمیمی

 

توی جمع ما دوتامون درسخون بودیم یکی مون خیلی درسخون و آروم / یکی ام درسخون و خیلی شیطون

دوتامونم که یکیمون از دبیرستان عقلش دراومد که درسخون نباشه اون یکیم ام کلن بی خیال  درس خوندن بود

دیشب وقتی برگشتم خونه / فکر کردم به بازی روزگار

اون دوستم که خیلی درسخون بود و همه روی رتبه ی دانشگاهش شرط می بستن خونواده ش هفده سالگی شوهرش دادن ،خونواده ای ثروتمند که فکر می کردن مبادا قحط الرجال بیاد و دخترشون تو خونه بمونه / .چند سال بعد از ازدواجش برخلاف میل خونوادش که می گفتن بمیر و بساز از شوهرش جدا شد و شروع کرد به کار و تجارت و ادامه تحصیل ،گرچه مثل قدیم نه ولی لیسانسشو تونست بگیره ./الان تو کارش یه بیزنس وومن  موفقه ولی دیشب که نگاهش می کردم توی چشماش پرغم بود / یادم رفت بگم بعد از ازدواج زودی بچه دار شد و الان شوهره بچه رو گرفته و هر روز یه ادا در میاره .

اون یکی مون که از دبیرستان درسی نخوند و به زور دیپلم گرفت / یه شوهرپولدار کرد/ شوهرشم پسر خوبیه  /اون الان تو خونه س و می ره و میاد واسه خودش.

اون یکی ام که اصلن درسخون نبود و هیشکی فکر نمی کرد اصلن دانشگاه قبول شه  الان مالزیه و داره پایان نامه ی دکتراشو می نویسه و توی دانشگاه کار می کنه

اون یکی دیگه هم  که....

روزگار بازی عجیبی داره ،راست می گن هیچکس از یه دقیقه ی دیگه ی خودش خبر نداره

 


شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ توسط جوجه اردک زشت



Chasing Cars

We’ll  do it all

Everything on our own

We don’t need anything or anyone

 

If I lay here

If I just lay here Would you lie with me

And just forget the world?

 

I don’t quite know

How to say

How I feell

 

Those three words

Are said too much

They’re not enough

 

Forget what we’re told

Before we get too old

Show me a garden

That’s bursting into life

 

Let’s waste time

Chasing cars

Around our heads

 

I need your grace

To remind me

To find my own

All that I am

All that I ever was

Is here in your perfect eyes

They’re all I can see

 

I don’t know where

Confused about how as well

Just know that these things

Will never change for us at all

 

If  I lay here

If I just lay here

Would you lie with me

And just forgtet thet world?


سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط جوجه اردک زشت



تقصیر من نیست اگه...

چند روز پیش من و مامان غروب تنها بودیم کتابمو برداشتم اومدم پیش مامان جان که داشت سریال می دید / وسطای سریاله یهو گفت من کار دارم باید برم تو بقیه شو ببین بعدن واسم تعریف کن .منم کتابو بستم که بتونم دقیق توضیح بدم بعدن.

جریان این بود که یه دختر و پسری عاشق هم شده بودن انگار ، دختره هم از پسره بزرگتر بود و مادر پسره هم به همین دلیل دختره رو نمی خواست که با پسرش باشه . دختره توی دیداری که با مادر پسره داشت گفت: من عاشق پسرتونم و این دست من و تقصیر من نیست که ازش بزرگترم .

به نظر من واقعن درست می گفت،  یه سری چیزا دست خودم آدم نیستش:

تقصیر من نیست که توی یه خونواده ی فقیر به دنیا اومدم

دست من نیست پدرو مادرم سواد درست و حسابی ندارن و اجتماعی نیستن

تقصیر من نیست پدر من یه کارگر زحمتکش ساده س و نمی تونه به سرو و ضعش برسه و یا اظهار نظرهای فیلسوفانه بکنه

تقصیر من نیست پدر من یه آدم شارلاتان دروغگو و مادرم یه زن افاده ایه خرافاتیه

تقصیر من نیست اگه  از وقتی به دنیا اومدم بیمار بودم


تقصیر من نیست اگه .....

 


یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ توسط جوجه اردک زشت



:ایکس

تولّدش مبارک///


با یه عالمه آرزوی خوبماچ


پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط جوجه اردک زشت



سرنوشت

گلناز خانم یه بانوی شصت و چند ساله ست که با کار کردن تو خونه های مردم چرخ زندگیشو می چرخونه / زندگیی که با شوهرش 5 پسرو 2 دخترش شریک هستش

گلی خانوم تعریف می کنه که وقتی که خیلی کوچولو بوده با پدرش میاد تهران و پدرش توی تهران فوت می کنه / البته اون این چیزا رو زیاد یادش نمی یاد/گلی خانومو یه خونواده ی ثروتمند می پذیرنش . اون توی این خونواده  ثروتمند رشد می کنه و بزرگ می شه و به بچه های اونا هم  خواهر و برادر می گفته/وقتی بزرگ  تر شده بوده خونواده ش تصمیم می گیرن به سوییس مهاجرت کنن/ کارای گلی خانوم رو هم می کنن که باهاشون بره که دست تقدیر همه چیو به هم می ریزه / یه بار که همه با هم رفته بودن سینما توی سینما گلی خانوم عاشق شوهر الانش می شه و خونواده هرچی تلاش می کنن که بی خیالش شه پسره ول کن نبوده خوب اینم دلش پیش اون گیر کرده بوده / خونواده گلی خانوم سرو سامونش می دن و مهاجرت می کنن . اونم میره خونه خودش.تا اینجا انگار همه چی خوب بوده / ولی سختیاش و شایدم بدیاش شروع میشه / گلی خانوم 5 تا پسر و 2 تا دختر به دنیا میاره و شوهره هم بی کار و بی عار توی خیابونا می چرخه /وقتی ازش می پرسی از چیه شوهرت خوشت اومد میگه  الانشو نبینین مثه بوروسلی بود علی آقا همونجور هیکل دار و خوشگل.

حالا این بروسعلی آقا تو خونه می خوابه و گلی خانوم هر روز  صبح زود  میره دنبال یه لقمه نون برای خودش و شوهرشو و یه دختر مدرسه ای  و 3 پسر  مجردش که عرضه ندارن کاری کنن که مادرشون کمتر زحمت بکشه  .

حدودای پارسال خیلی خیلی اتفاقی گلی خانوم خونواده حقیقیشو پیدا کرد . همه ی خواهر برادراش توی یه شهر دور زندگی می کردن /اینا پاشدن رفتن و بعد از شصت و اندی سال تونستن همدیگه رو ببینن / وقتی اینو تعریف می کرد از چشماش خوشحالی میریخت/ خیلی خوشحال بود اونا هم خیلی تحویلش گرفته بودن / اینا اومدن و اونا قرار شد بیان تهران / گلی خانوم هم که تا حالا هیشکیو نداشت شروع کرد به خرید بشقاب و ظرف و ظروف / دیگه با یه رفت و یه آمد  به قول معروف اینا هم که ژن عاشقیشون قوی /3 تا پسراش عاشق سه تا دختر فامیل شدن و دختر دبیرستانیشم با یکی از پسرای اونجا عاشق شدن / یعنی سرتو ن رو درد نیارم خونواده ش همگی عاشق شدن ..

نزدیک عید چشمای گلی خانوم دیگه نمی خندید  چون رفتن و اومدن سوغات بردن و مهمونداری کلی خرج داشت و بچه هاش حالیشون نمی شد که می شد، پاشون و توی یه کفش کردن و گفتن می خوایم عید بریم شهر دلبرکامون  . به خرج کی ؟ به خرج گلی خانوم ...طفلکی گلی خانوم کلی پول بلیط و سوغات و اینا داد و گفت که زود میاد چون پولی نمونده واسش و باید بره سر کار / منتهی بچه هاش تا آخر تعطیلیا سر دووندنش که بلیط پیدا نمیشه و آخرشم خودش رفت و بلیط گرفت. الانم نرسیده واسش یه مهمون اومده که باید ببرتش برای دوا و درمون

این روزا گلی خانوم هم غصه داره و  هم خوشحال / غصه دار  از اینکه خیلی از نظر مالی گرفتاره و تو یک تنه چرخوندن زندگی  داره کم میاره و خوشحاله که این بچه ها هم سر و سامون بگیرن هم خیالش راحت میشه هم بارش سبکتر(البته اگه نیان سربارش بشن)

غروب چن روز پیش که گلی خانوم داشت از سر کار برمی گشت ازش پرسیدم دلت می خواست زمان به عقب بر می گشت و با خانواده خونده ت مهاجرت می کردی ؟ با خستگی  سرش رو بر گردوند آهی کشید و به آسمون نگاه کرد......


دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط جوجه اردک زشت



حال ما خوب است , اما تو باور نکن

خوب سلام به خوانندگان میلیونی یه اینجا /

بالاخره بعد از چن ماه غیبت اومدم/ گرچه الانم اصلا نمی دونم که دقیقا چی می خوام بنویسم

هزارتا موضوع تو ذهنم هست واسه نوشتن اما از یه ذهن درهم برهم چیزی نمیشه درآورد/ خیلی وقته که ذهنم بد مشغوله /مشغول چیزایی که نه می تونم تحملشون کنم و نه توان اینو دارم که اصلاحشون کنم یا از بین ببرمشون /

دلم می خواد از وضعیت الان جامعه مون بگم  / از همه چی / از جرم یا سلاح برانداز  تار موی من و تو  تا تحریما و اوضاع اقتصادی مردم و احوال دانشگاهها و ... خلاصه  از گند پشت گندی که داره زده میشه و گرچه فقط ما مردم عادی زیر فشارشون خورد میشیم  از یه جهتایی خیلیم بد نیست / منتها می بینم همه ی مردم جز یه عده ای که خودشونو به خواب زدن همه چیزو بهتر از من می بینن و درک می کنن/

حوصله طنز و احساسی نوشتنم ندارم  /

از حال و روز خودم هم بخوام بگم که : حال ما خوب است  ، اما تو باور نکن..

 

 پ.ن: ببخشید امیدوارم دفعه بعد بیام و از شادی و خوشی بنویسم .

پ.ن ٢: دردآوره که توی کشور ما از آزادی فقط  یه  میدان به این اسم باقی مونده..

 


جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ توسط جوجه اردک زشت



13

 

پارسال این موقع ها ...چی فکر می کردیم و چی شد ..حیف این مردم/حیف این سرزمین ...سبز می مانیم...چون بی شماریم ...

 

....

 

 من یک نفر را می شناسم

 

که کودکی را قورت داده

 

او شکل یک آدم بزرگ است

اما خودش ، عین تو  ساده

او صورتش را قرض کرده

چون صورتش مال خودش نیست

 او با خودش هم  فرق دارد

انگار همسال خودش نیست

چشمان او، لو داده او را

چون چشمهایش شکل تیله ست

لبخندهایش خنده دار است

از بس که  او بی شیله پیله ست

وقتی که می خندد نگاهش

 قل می خورد این جا و آن جا

او می رود دنبال چشمش

 در لا به لای دست و پاها

شاید کمی قدش بلند است 

یا یک کمی پایش بزرگ است

اما دلش اندازه ماست

او آرزوهایش بزرگ است

من مطمئنم کودک او

 یک روز می خندد دوباره

شاید بماند توی دستش

 تنها نقابی پاره پاره...

تولدت مبارک قلب

  


چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط جوجه اردک زشت



 

وطنم ...

 گر تو سبزی ، سبزم

گر تو شادی ،  شادم

من ز شیرینی یه تو فرهادم

عید آن روز مبارک بادم

که تو آبادی و من آزادم .

سال صبر و استقامت مبارک ..

 

 


پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩ توسط جوجه اردک زشت



Blog Skin